تبليغاتX
="<- !میگویند: طلبه ام...
آدم برفی ها آب میشوند

کم کم...

و در حال آب شدن...

فریاد میزنند:

بگذارید باز گردم

ولی دیگر راه بازگشتی نیست...

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت17:34توسط عارف |
شکر میکنم

خدا را

برای اینکه پوستم عرق میکند...

برای اینکه مفصل زانوی راستم سالم است...

و شاید برای پلکم بسته میشود...

نمیدانم چقدر دیگر بشمارم تمام میشود...!

و باز هم شکر میکنم

برای بزرگترین نعمت...!

که دیگران ندارند.

برای سایه بالای سر...

که مصریان ندارند...

برای رهبرم...

که چشم دشمنانش کور.

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت11:35توسط عارف |
زنش را ...

همان که مرهم جراحت های قلب اوست...

مجبور میکند تا با پسران فامیل بپرد توی استخر ...

میگوید اگر نپری

اگر خودت را عرضه نکنی آبرویم میرود...

زنش میخواهد حرفی بزند...

قبل از اینکه زن حرفی بزند هلش میدهد به سوی استخر و پرتش میکند بغل پسرخاله اش...

زن جیغ میزند

زن دیگر حریم ندارد...

زن دیگر مقدس نیست ...

زن پسرخاله را لمس میکند...

و زن دیگر دست نیافتنی نیست ...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت12:3توسط عارف |